خطاب من بتو ای ابن سعد بد کردار نما تو امر بر این لشگر برون زِ شمار نما تو امر دوباره به جمله اسبان که سم خود نزنند بر زمین در این هامان که خواهم اینکه کنم حجتی به خلق ادا کنون برای تو و لشکرت در این صحرا اگر امام منم بر جمیع خاص و عام سبب زِ چیست که دورم گرفته اید تمام اُسکت اُسکت شوید ساکت اَیا اَسبها به امر خدا که ساعتی نکنید همهمه در این صحرا خطاب من به شما کوفیان پر شر و شین دهید گوش زمانی به گفتگوی حسین منم سبط محمد که خداوند احد بهر وجودش دو جهان و همه کون و مکان خلق نمود است که زلولاک عیان است و به او کرده عطا خلعت عزّت به رسالت که نه حاجت به بیان است شمار است به پیمبر به جهان سید و سرور منم ای قوم که بابم علی آن میر شجاعت قمر بُرج هدایت ولی حضرت داور وصی پاک پیمبر که زِ آیات مکررّ زِ کلام حی بی چون شده واضح و نمایان که امام است به خلقان و غدیر خمش از جمله شهود است مُبرهن وز اقوال بنی واضح و روشن که همی گفت علی جان و منم تن ز علامات جلالش و کرامات خصالش که خدا کرد مثالش زِ شجاعت و سخاوت و دیانت و امامت و عنایت و اطاعت به همه علم علیم و به همه کار قسیم و به در دوست مقیم آنکه نبی را دل و جان است وصی و وارث رهبر منم ای قوم که مادر بودم دختر نیک اختر پیغمبر اکرم که به هر حال دمادم زِ خداوند دو عالم به شئونات جلالش شده نازل دو صد آیات معیّن و همان آیه تطهیر مُبرهن و برادر بودم چون حسن آن فخر زمن آنکه چو او را دو جهان نیست امامی به حَسَب بدر تمامی به نَصَب چرخ غلامی به محمد دل و جانی به علی روح و روانی به جهان سید و سرور هر که ای قوم مرا نیک شناسد هر آنکس نشناسد بگویم بشناسد منم آن فخر عرب میر عجم کان کرم بحر حیا چرخ وفا آنکه بر احمد دل و جانم شه لولاک مکانم گوهر بحر امانم به حسب مهر منیرم به نصب ماه جهانم فلکم حلقه به گوش و ملکم قاشیه بر دوش اگر من جُوی از رمز خفی را به ظهور آورم و پرتو خور نور رسانم به فلک شور رسانم منم آن بنده صالح که به درگاه خداوند عزیزم منم آن مومن صادق که به فردوس مکینم گرچه امروز غریبم نه چنین بی کس و یارم که کسی نیست معینی نه چنین مانده فگارم زچه ای قوم جفا جوی بد اندیش جفا کیش بستید کمر از پی قتل من دلریش چکردم به شما خود ننوشتید و نخواندید مرا ای پسر سعد اَیا شمر و سنان ای سپه کوفی بی دین ز نبی بر همه نفرین کَفَرالقوم نه این نامه که حاضر بودم آیا ز شما نیست نوشتید به من آنکه روا نیست تو باشی و کند پور معاویه امامتت تو بیا جانب ما ای شه زی جا کمر ها به رکاب تو ببندیم و با دشمن تو جنگ نمائیم به غیر از تو امامی نپسندیم کنون بهر چه یک روی به من تیغ کشیدید زِ تن راس جوانان رشیدم ببُریدید و به رویم همگی نیزه و خنجر بکشیدید ندارید حیا از حی داور و نه شرمی زِ پیمبر نه به دل خوف زِ محشر نه منم آنکه چه اندر شب میلاد من از شوق لقایم همه افواج ملائک زحجابات و سماوات و مقامات ز کروبی سبوحی و قدوسی و از کرسی و هم عرش الی منتهی العرش زِ حق اذن طلب کرد که آیند زیارت بنمایند مرا زانکه به پهنای زمین نامده گنجایش لشکر هم متخرّب شده اوضاع فلک کرده خدا امر به جبرئیل که قُنداقه مرا برد به تعجیل سوی عرش معظم که بسایند ملک سر زِ کف پای من از راه شرف جمله به من فخر نمایند زِ دل عقده گشایند منم ای قوم که لعیا بودم قابله با جمله حوران منم آنکس که شد از فیض وجودم زِ در رحمت جودم زِ گنه فطرس بشکسته پر آزاد که بود او رانده درگاه الهی که به افواج ملک فخر همی کرد چو من کیست که من بندة آزاد حسینم دگر ای قوم شدم من به یکی روز برِ جد گرامی خود آن سید ابرار حسن بود برم آن شه بی یار چنین عرض نمودیم که ای جد وفادار عرب راست بسی ناقه رهوار به ما لطف کن ای شاه یکی ناقه نیکو که نشینیم به سر او زشعف جد من آن باعث امکان بگشوداست بغل همچو در رحمت یزدان بنشاندست به دوشش دو مه حلقه به گوشش به فلک رفت سروشش که دگر عرض نمودیم که ای نیرّ اعظم که مهاریست سرناقه اعراب چرا ناقه ما را نبود هیچ مهاری که دوگیسوی تتاری بگشودست به زاری یکی زان دو به من داد دگر را به حسن بار دگر عرض نمودیم که ای سید ابرار کند عف عف شتر خیل عرب از چه سبب ناقه ما بسته فرو لب که نبی دست بر آورد به درگاه خداوند به ما داد قسم گفت که العفو خدایا گذر از مجرم امت به حق این دو نهالم که ناگاه ندا آمد از عرش که جبریل برو سوی زمین تندی و تعجیل برو سوی محمد و سلامش بده از جانب ما گو که اگر بار دیگر حق دو فرزند بخواهد به زبان نکته العفو براند اثر از دوزخ و زنار نماید نکنم لابه و هم عجز زِ بی یاری و از خستگیُ تشنگی خود که خدا کرد قسیمم و خدا یار حبیبم ولی اتمام کنم حجت خود را که نگوئید ندانسته به او جنگ نمودیم و نفهمیده در ظلم گشودیم پس اَیا قوم بدانید که من سبط رسولم که زِ غم زار و ذلیلم به سر عمامه ام از مال محمد فرسم زان شه امجد به کفم نیزه جعفر به کمر تیغ زِ حیدر پسر دختر پیغمبرم و وارث او را نبود غیر من امروز اَیا قوم بد آئین منم آن بدر منیرم منم آن شاه کبیرم که به درگاه خداوند عزیزم که نبود است جهانی و منش منشأ بودم خالق هر دو جهانم تو اَیا زاده سعد از نمک مادر من شرم نداری به من آزرم نداری فراتی که بود مهریه مادرمن منع کنی زاده پیغمبر خود را زِ آبش که حریم نبی و عطرت پیغمبرتان از تف گرما همه با قلب کبابند همه با چشم پر آبند زِ یک قطره ای از آب روان منع کنی زاده پیغمبر خود را تو اَیا شمر ستم پیشه غدّار عدوی شه بی یار به یاد آیدت آنروز که در لشکر ما از پی تقصیر نشستی بُن زنجیر نبود است کسی یار و معین تو درآن محبس جانکاه که ناگاه عبورم شده آن راه گرفتی تو به کف دامن من عجز نمودی درلابه بگشودی که شدم واسطه ات در بر حیدر و گشودم زِ تو آن بند گران را ببرت خلعت شاهانه نمودم به رویت در الطاف گشودم که به عجز آمدی و گفتی اَیا سرور دین مهر یقین سبط رسول ثقلین وقتی که آیا بشود تا که تلافی بنمایم این لطف کرم را ای سگ ناپاک عدوی شه لولاک تلافی تو این بود که کشتید جوانان دل آرای رشیدم چه علی اکبر و عباس دیگر قاسم و اصحاب وفا دار چه گنه کرده ام ای قوم حلالی به حرام آمده از من به شریعت ویا اینکه حرامی به حلالم شده بدعت نه نبی شاهد آن است پس اَیا قوم جُوی رحم نمائید در توبه بگشائید که این هشت عیالم حرم بی سرو سامان خودم را ببرم سوی بلاد یمن و روم و فرنگ زِ شما خون جوانان خودم باز نخواهم به شما ملک عرب تا عجم امروز مسلم نکنم داعیه امر خلافت و به رضوانی غمدیده کنم بذل کرامت که به زخم دلش از نوک قلم صفحه نگارد که حسین بی کس و یار است و مددکار ندارد
برچسب:
نویسنده: ایلیا صمیمی